قلعه فرود نشان قدمت و دیرینگی روستای گرو

 

 

 

قلعه فرود در  تاریخ ۲۳ فروردین ۱۳۴۶ با شمارهٔ ثبت ۶۷۰ به‌ عنوان یکی از آثار ملی ایران به ثبت رسیده است.

 

 

 

 


                               

برچسب‌ها: انواع کارت شارژ, ایرانسل, همراه اول

تاريخ : دوشنبه 5 دی1390 | 0:24 | نویسنده : علی فرهمند گروی |
دوست عزیزم  و همکار محترم  آقای حمید جعفر نژاد در گذشت مادر عزیز تان را به شما و بازماندگان محترم تسلیت عرض می کنیم .

 از طرف کلیه نویسندگان وبلاگ دهکده فرود ( یاران گرو )



تاريخ : دوشنبه 17 شهریور1393 | 16:8 | نویسنده : علی فرهمند گروی |
گوشی مینیاتور M1

گوشی مینیاتور M2

گوشی مینیاتورX2

با عرض سلام خدمت دوستان گرامی باعث افتخار است که اعلام کنیم دفتر پیشخوان دولت روستای گرو (پست بانک گرو) موفق به کسب امتیاز نمایندگی گوشی های ایرانی مینیاتور از استان اصفهان و فروش آن از طریق دفتر ICT روستای گرو گردیده است. که فروش این محصولات طی چند روز آینده انجام خواهد شد لذا متقاضیان عزیز میتوانند جهت اطلاع از قیمت و چگونگی خرید به دفتر پیشخوان روستای گرو مراجعه و یا با اینجانب تماس حاصل فرمایند.

با سپاس دفتر ICT روستای گرو



تاريخ : شنبه 8 شهریور1393 | 23:0 | نویسنده : سید سعید حسینیان گرو |
 بــه هـــرکــس مـــی گـــویـــم "تـــــو"

بـــه خـــودش مــیــگـــیــرد. . .!

امـــا نـــمـــی دانــــــد کــــــه 

هــیـــچ کــس بـــرای مـن 

"تـــــــو

نـــمــی شـــود. . . . !



تاريخ : چهارشنبه 29 مرداد1393 | 2:52 | نویسنده : مجید فخرایی گروی |

 

چقد طول ميکشه تا اين فقر تموم شه بابا ؟
 
* چهل روز پسر
م
 
*  يعني بعد چهل روز پولدار ميشيم بابا 
؟
 
* نه پسرم نه بهش عادت مي کنيم ...



تاريخ : چهارشنبه 29 مرداد1393 | 2:47 | نویسنده : مجید فخرایی گروی |
 http://static.mihanblog.com//public/user_data/user_files/58/171879/matalebeziba/boyfan.matalebeziba.ir.jpg

کودکی به مامانش گفت: من واسه تولدم دوچرخه می‌خوام...
بابی پسر خیلی شری بود و همیشه اذیت می کرد...
مامانش بهش گفت: آیا حقته که این دوچرخه رو واسه تولدت بگیریم؟
بابی گفت: آره.
مامانش بهش گفت: برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده.
نامه شماره یک
سلام خدای عزیز
اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.
"دوستدار تو - بابی"
بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه، کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمیاد. برای همین نامه رو پاره کرد.
نامه شماره دو
سلام خدا
اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
"بابی"
اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمیده، واسه همین پاره اش کرد.
نامه شماره سه
سلام خدا
اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.
"بابی"
بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده، واسه همین پاره اش کرد. تو فکر فرو رفت، رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا...
مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.
بابی رفت کلیسا، یه کمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مریم مقدس رو دزدید و از کلیسا فرار کرد...!
بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.
نامه شماره چهار
سلام خدا !!

مامانت پیش منه! اگه می خواهیش، واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
"بابی"



تاريخ : چهارشنبه 29 مرداد1393 | 2:26 | نویسنده : مجید فخرایی گروی |


یکی بود یکی نبود، دو تا برادر شیطون بودن که به خاطر شیطنت و شلوغیشون یه محل از دستشون شاکی بود...
دیگه هر جا که خرابکاری می شده همه می دونستن زیر سر این دوتاست...
خلاصه ی کار، پدر و مادر این دو نفر صبرشون تموم میشه و کشیش محل رو میارن و میگن: " خواهش می کنیم این بچه های ما رو نصیحت کنید؛ پدر همه رو در آوردن! "

کشیشه میگه: " باشه، ولی یکی یکی بیاریدشون که راحت تر باهاشون صحبت کنم و مشکلی پیش نیاد. "
خلاصه، اول داداش کوچیکه رو میارن.
کشیشه ازش می پرسه: پسرم! آیا میدونی خدا کجاست؟
پسره جوابشو نمیده و همین جور در و دیوار رو نگاه می کنه...
باز ازش می پرسه: "پسر جان! میدونی خدا کجاست؟ "
ولی دوباره پسره به روش نمیاره...
در نهایت دو سه بار کشیشه همین سوالو می پرسه و پسره هم به روش نمیاره...!
آخرش کشیشه شاکی میشه و داد می زنه: بهت گفتم خدا کجاست؟!
پسره می زنه زیر گریه و به سمت اتاقش فرار می کنه و در رو هم پشتش می بنده!
داداش بزرگه ازش می پرسه: چی شده؟؟؟!!!

پسره میگه: بدبخت شدیم!!
خدا گم شده، همه فکر می کنن ما برش داشتیم...



تاريخ : چهارشنبه 29 مرداد1393 | 2:20 | نویسنده : مجید فخرایی گروی |
                   

کودکی شش ساله مادرش را بر روی تخت بیمارستان دید و دکترش گفت تا چند وقت دیگر زنده نمی ماند ...
کودک سوال کرد چند وقت دیگر ؟ 
دکتر گفت پاییز ...
بچه گفت پاییز یعنی چه روز ؟
دکتر گفت وقتیکه برگهای درختان می ریزد ...
بچه خانه آمد و نخ و سوزن برداشت، رفت تا تمام برگ های شهر را به درختان بدوزد ...


تاريخ : چهارشنبه 29 مرداد1393 | 2:16 | نویسنده : مجید فخرایی گروی |
مهلت ثبت نام از روز چهار‌شنبه ۲۲ مردادماه ۱۳۹۳ تا پایان روز سه‌شنبه ۲۸ مردادماه ۱۳۹۳ است.که برای ثبت نام وخرید کارت اعتباری بر روی لینک های زیر کلیک کنید.

 

اطلاعيه سازمان ثبت اسناد و املاك كشوردرباره تاريخ و نحوه ثبت نام از داوطلبان متقاضي شركت در آزمون استخدامي سال 1393

 

خرید کارت اعتباری

ثبت نام 

 



تاريخ : دوشنبه 27 مرداد1393 | 15:35 | نویسنده : امین امیرزاده گرو |
خانواده ی داغدیده عطا افروزی در گذشت غم انگیز فرزند عزیزتان شادروان شعبان افروزی را از صمیم قلب به شما و خانواده ی مرحوم تسلیت عرض نموده و برایتان از درگاه خداوند منان صبر و شکیبایی و برای آن عزیز سفر کرده  غفران الهی  مسئلت داریم. روحش شاد و یادش گرامی

از طرف  تمامی نویسندگان وبلاگ دهکده ی فرود (یاران گرو )



تاريخ : سه شنبه 7 مرداد1393 | 15:30 | نویسنده : علی فرهمند گروی |